![]() |
![]() |
|
|
از فراز گورستان ها فاتحانه می گذری ای عشق
و با هر زایش بر مرداب مرگ پلی می بندی ای چشمه جاودان بجوش از دل عاشقم و روحم را پیش از فنای جسم بالا ببر همانجا که راز هستی به او ختم می شود.........خدا خداوندا: ای تو جاری در همه هستی.زیباتر از هر چیزی امید را از من مگیر بگذار عاشقانه آلاچیق را بنگرم و صدای مرغان دریایی را بشنوم.. بگذار وقتی روشنایی آفتاب مزارع را فرا می گیردو آب در ساقه گندم ها بالا می رود عطش زندگی را دوباره در خود حس کنم... بگذار وقتی قمری ها شیفته هم می شوند و با جوجه هایشان مرگ را گول می زنند هنوز در زیر سایه درختی که آشیانه آنهاست حرفهای آهسته دل من با تو شنیده شود.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط parvaneh |
|
|
تا ابدیت
موسیقی قلب توست که آرامم می کند همیشه در سکوت غرق می شوم تا ابدیت تا تو را بشنوم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط parvaneh |
|
|
به یاد پدر مهربانم که بی خبر کوچید و رفت...
پدر عزیزم سلام...15روز از کوچ ناگهانی تو می گذرد...چشم هایم دیگر از دوریت درد می کند و در پاهایم توانی نیست...بگو تا کی باید چشم هایم بی نهایتی جاده ها را بپیماید تا بلکه نشانی از ردپای تو بیابد...
کاش می دانستم که کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم... آری من گم شدم چون تو را گم کرده ام.....ولی چه می توانم بکنم که امروز مجبورم به خیالی از تو و صدایی از گذشته تو بسنده کنم... چه بگویم که هنوز صدای گرمت در گوشم طنین می افکند و چهره با تجربه و مهربانت ستاره وار در یادم می درخشد.
کاش می توانستی بی تابی اشک هایم را تماشا کنی و صدای گریه هایم را بشنوی. کاش می توانستی دستان مهربان و گرمت را صمیمانه روی گونه هایم بکشی تا بلکه دردهایم را التیام دهی. کاش می دانستی که چقدر دلم برای گرمی آغوشت تنگ شده است...
چگونه بگویم که بی حس حضور گرم و مهربانت بهار زندگی ام فصلی از خزان سرد و غمگین را حکایت می کند... دلم گرفته است....تنهایم....خیلی تنها...بهار نزدیک است اما من بهار را نمی خواهم...آری من محبوبترین فصلم را نمی خواهم...من بهار خودم را می خواهم...پدر عزیزم من تو را می خواهم... دلم می خواست می شد فقط یک بار دیگر صدایم کنی...کاش می توانستم چیزی بیابم که بتواند حداقل ابهت تو را برایم تداعی کند اما... نمی توانم... کاش می توانستم واژگانم را طوری رام کنم که بتوانند وجود تو را به تصویر بکشند اما...
چشمانم را به یاد چشمان دریایی ات با اشک هایم خیس می کنم تا بلکه بارانی شود برای کویر خشک و سوزان دلم... نامت را در تمامی لحظه های رندگی ام فریاد خواهم زد .... جای خالی تو را با خاطراتت سبز نگه می دارم و تا همیشه سیل اشک و انتظار را بر ردپایت خواهم ریخت باشد که مرهمی باشد برای دل مجروحم...
با فرو ریختن اشک های بی پایانم حسرت دیدارم را به دست غربت می سپارم.... و تو چه عاشقانه نا ملایمات زندگی را تحمل کردی و چه آرام و بی صدا غزل خداحافظی را قرائت کردی... یادت همیشه با من هست و خواهد بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط parvaneh |
|
|
خوب میدانم که این روزها چه غبار سنگینی بر دلت نشسته است.می دانم گاه اندوه هایی بر شانه های نحیف احساست می نشیند که می پنداری به زودی بنیان وجودت فرو خواهد ریخت...میدانم گاه آسمان دلت چنان ابری می شود که در حسرت چشمک های خورشید عشق همه وجودت باران میشود و روی گونه های سردتنهایی ات می چکد.....
می توانم بفهمم که چه دردآور است وقتی صدای درد در حنجره ات انباشته شده و هیچ گوشی نیست که برایش از وحشت ها و دغدغه ها بگویی... خیال نکن اگر امروز چندنفر را دیدی که بی تفاوت از کنار صدای شکستن دلت رد شدند دیگر تمام آدم ها سنگی اند و با لطافت تو بیگانه....خیال نکن اگر هیچ جا خطی از امید و عشق ندیدی دیگر طنین تمام خطوط سکوت است... باور کن...باور کن از زمستان هم میشود بهار هدیه گرفت...در ظلمت اندوه هم می توان با خیال نور آتش بپا کرد... قدری شکیبا باش....به طلوع آفتاب فکر کن مگر نه اینکه تاریک ترین لحظه ها لحظه پیش از طلوع آفتاب است؟... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط parvaneh |
|
|
فصل امتحانها داره می رسه.فکر کردم بهتره چند تا نکته واسه یه تقلب موفق بگم...
نکاتی ظریف برای اینکه یک متقلب سر بلند باشیم! :
۱-از همان روزهای اول ترم تمام مطالبی را که نمی توانید یاد بگیرید روی کاغذهای ۴*۳ بنویسید و برای روز امتحان نگه دارید! ۲-سعی کنید با دو سه تا از بچه های درس خوان و مثبت کلاس رابطه ای صمیمانه بر قرار کنید و هنگام امتحان حتی لحظه ای هم از انها جدا نشوید!! ۳-همیشه سعی کنید توسط تکنولوژی پیشرفته!(برتر) از جدیدترین راههای تقلب کردن اگاه شوید! ۴-هوای مراقب های امتحانی را داشته باشید حالا به هر طریقی که شده(!)و به خاطر داشته باشید که متقلبان موفق (!) روابط دوستانه ای با این گروه دارند. ۵-بهترین راه تقلب کردن چک کردن سوالات با بغل دستی است چون حتی اگر شما را بگیرند هیچ مدرکی وجود ندارد تا ان را به پرونده تان سنجاق کنند و از دانشگاه اخراجتان کنند!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط parvaneh |
|
|
امروز ۵شنبه است .ساعت ۴:۲۰ ظهر .بچه های غیر بومی همه رفتن شهر و دیار خودشون و حتما الان حسابی دارن خوش می گذرونن.تا ۲شنبه که همگی مجبورن برگردن و دوباره روز از نو و روزی از نو.این وسط اونایی که تو کلاس و حیاط جفت جفت میشینن و قدم میزنن دوس دارن این تعطیلی ها زود تموم بشه و برگردن دانشگاه...اخی! داشتم فکر می کردم که اکثر ما ادما تا از خونه خارج می شیم یه نقاب به صورتمون میزنیم و با این نقاب میریم پیش بقیه مردم.هیشکی از دل اون یکی خبر نداره و نمی خواد خبردار بشه.حقم دارن.خودشون به قدر کافی دلتنگی دارن اصلا جایی ته دلشون نمونده که به دردودل کسی دیگه گوش کنن.بگذریم... می خوام بگم همه ما حتی اگه فکر کنیم بی غم ترین ادمای روی زمین هستیم بازم ته دلمون یه چیزی رو مدام میگه. میگه که ما هم احتیاج داریم یکی رو داشته باشیم که بتونیم دور از همه چهارچوب ها و قانونها باهاش صحبت کنیم.درد دلمونو خیلی راحت بهش بگیم .حتی باهاش گریه کنیم شاید دلیلشو ندونیم ولی می دونیم که بعضی وقتها به همین گریه ها بیشتر از هر چیز دیگه ای نیاز داریم ... مهم نیس که این ادم کی باشه فقط کافیه حرف دلتو بفهمه انقدر بهت ارزش بده که پای صحبت هات بشینه و بتونه درکت کنه... و داشتن همین کافیه... نیس؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط parvaneh |
|
|
تو امدی و ساده ترین سلام را تقدیم دلم کردی و با پاک ترین لبخند وجودم را به اسارت گرفتی.تو امدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریای ات بر ساحل قلبم نشاندی و زیباترین خاطرات را به وجود اوردی .تو امدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع ارزوهایم حک کردی.
و امدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان اورد... با دیدار تو بهار وجودم به رقص در می اید.تو سکوت شب را از من گرفته ای و دمیدن نور ستاره ها را به من نشان دادی.به من اموختی که الفبای عاشقی با قلبی از جنس برکه و ماه اموختنی ست. کاش می توانستم واژگانم را انقدر رام کنم که بتوانند وجود تو را به تصویر بکشند اما... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط parvaneh |
|
|
زندگی و معنی شو نمیشه تو چند خط خلاصه کرد.به نظر من زندگی خیلی قشنگه نه اینکه ادعا کنم همه چی در حد عالیه نه.اما من این خوبی ها و بدی ها رو با هم دوست دارم.اگه بدی هاش نباشه لذت خوبی ها هیچ وقت حس نمیشه. اگه زندگیتو خوب ببینی می تونی راحت زندگی کنی .بر عکس اگه فکر کنی زندگیت خیلی یکنواخته یا هیچ لذتی برات نداره باید منتظر بدتر از ایناش باشی اگه زندگی رو رنگی ببینی همه چی خود به خود برات قشنگ میشه.ولی اگه سیاه و سفید فرضش کنی زندگی روی خوش بهت نشون نمی ده. چرا وقتی می تونیم شاد باشیم با فکرای سیاه اسمون ابی دلمونو تیره و ابری می کنیم زندگی ما رو باورهای ما می سازن. پس اگه دنبال یه زندگی ایده ال هستیم باید از دست باورهای منفی و بیهوده رها شیم و ذهن خودمونو از باورای مثبت پر کنیم.نبرد سختیه اما ارزش بردن رو داره. پس بیاین تصمیم بگیریم یه کم خوش بین باشیم و از زندگی(حتی اگه خیلی بر وفق مرادمون نباشه) نهایت استفاده رو ببریم.چون فقط یک بار حق زندگی کردن داریم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط parvaneh |
|
|
مغرور .جدی . شاد . تا حدی خوش بین . اجتماعی . رازدار . رمانتیک . مهربون !. رک . یه کم هم بد اخلاق ! شما چی فکر می کنین؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط parvaneh |
|
|
داشتم فکر میکردم که به عنوان اولین پست از چی یا از کی بنویسم.خواستم از خودم شروع کنم اما نشد.به وبلاگ یکی دو تا از بچه ها که سر زدم دیدم مطالبشون حول محور عشق و عاشقیه. گفتم منم از همین جا شروع میکنم.عشق یکی از پر معنا ترین واژه های دنیاس ولی از بس بد به کار گرفته شده حس میکنم یجورایی قشنگی شو از دست داده.هفته پیش استاد مهرنگ به نقل از دکتر شریعتی جمله ای گفتن که خیلی خوشم اومد گفتن:ما سوتفاهم هامونو با عشق اشتباه میگیریم.عادت هامونو به حساب عشق میذاریم. منم کاملا با این مطلب موافقم.کاش هر عادت و هر تکرار و هر دیداری رو با این کلمه معنا نکنیم.کاش بدونیم که عشق به این راحتی ها سراغ دل کسی رو نمی گیره و اگه کسی حس کرد که واقعا عاشق شده باید به خودش افتخار کنه که این شایستگی رو داشته که همچین حس قشنگی ته دلش خونه کنه... و ای کاش قدرشو بدونیم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط parvaneh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو این وبلاگ نمی خوام از یه موضوع واحد صحبت کنم.از هر چی که دلم بخواد می نویسم.از عشق از زندگی از خودم از بچه هاودانشگاه و شاید خیلی چیزای بی ربط.
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| پیوندها |
|
it kidz بچه های ucna Silent Graveyard friendly atmospher for life golden spirit جوات های ucna پسر مشرقی beyond the invisible disney land نارنجستان dark dreams hell rubish |
|
RSS
|